
|
درباره وبلاگ ![]() بابایی و مامانی من از سال 81 با هم آشنا شدن و سال ۱۳82 با هم زندگی مشترک زیبایی رو ساختن من علیرضا امیدمادرو بابا هستم که 20 آبان زندگی زیبای آنها را قشنگ تر از همیشه کردم و مامان به امید روزی که من این وبلاگ را از آنها تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم آن رو برام درست کردن تا خاطراتم را از قبل از تولدم داشته باشم. پيوندها |
به به مامان
خاطرات من و کودکم
دوشنبه 16 آذر1388 :: 7 :: نويسنده : شیما
جیگر مامان یه حرکاتی رو تازگیها یاد گرفته که مامان بزرگش معتقده دقیقا عین باباشه
اما تغییرات به به مامان آنقدر سریعه و تند که بعضی وقتا نمی رسم به یاداشت کردن اون مثلا جدیدا خوابش می اد می ره تو تابش تا بخوابه یا شبها موقع خواب خودش رو به من می چسبونه و باید نازش کنم مثل یه گربه ملوس تا بخوابه از رفتارهای اجتماعیش که بگم هرچی بخواد باید بهش بدی واگر نه خودش رو رو زمین ولو می کنه و مثلا قهر می کنه تو خونه خودمونیم تا صدای عمه و عمو رو می شنوه از بالا فورا می ره پشت در و به در می کوبه که بیاید من می خوام بیام پایین دیشب عروسی رفتیم این چند روزه که پسر عمه ها اومده بودن و همش می زدن و می رقصیدن پسری هم کمی قر دادن یاد گرفته و دیشب با ارکتر مراسم کلی نی نای نای کرد و حسابی قر داد تا ارکستر هم وا می ساد نفسی تازه کنه فورا می گفت اه یعنی چرا نمی خونه یه پاپیون صورتی هم زده بود که همه لپاشو می کشیدن عکسشو می زارم برا تون خلاصه علیرضا خان از بعد از یک سالگی حسابی هر روز داره تغییرات جدیدی از خودش در می کنه
سه شنبه 3 آذر1388 :: 8 :: نويسنده : شیما
پسرکم دیروز بدترین روز دنیا بود عصر دیروز ماشین تعمییر گاه بود و من کمی دیر تر از هر روز رسیدم خونه اما وقتی رسیدم پسرکم لخت روی پای عمه داشت غر غر می کرد همین که دیدمش آریا گفت علیرضا با چای سوخت با این حرف جیگرم تا ته سوخت وسوزش رو احساس کردم بطوری که فورا دماغم تیر کشیدو چشمام پر اشک شد . علیرضا هم ساکت شده بود اما همین که منو دید می خواست برام تعریف کنه به قول خودش بوف شده گریه ای شروع کرد که نگو عسلم عمرم عشقم چایی ریخته بود رو پاش و پوست ساق پاش کمی بلند شده بود این اولین حادثه تلخ زندگیش بود وای چقدر کنترل خودم سخت بود جلو مادر شوهرم که ناراحت بود ازینکه نتونسته از پسرم خوب مواظبت کنه فورا حاضر شدیم بردیمش بیمارستان عزیز دلم گریه ای می کرد که جیگر همه رو کباب کرد چند تا تاول زده بود دکتر شستشوش داد و پانسمانش کرد یه مسکن براش زد عزیدلم هم مثل همیشه صبور رانه تحمل کرد اومدیم خونه خوابش برد و شب بیدار شد دیگه دردش نمی کرد اما خیلی شکلش دل خراشه پوست بعضی جا هاش رفته الهی مادرت بمیره برا اون پات خدایا همه بچه ها را از حوادث خودت مصون کن شنبه 30 آبان1388 :: 14 :: نويسنده : شیما
امروز عزیز دلم واکسن یک سالگی ش زد
جونم عمرم دیگه مرد شده اینبار فقط دو پانیه گریه کرد بعد مثل مردا مقام به قربون صدقه رفتن های من گوش می کرد امروز می خوام دو عکس از گلم براتون بزارم یکی
۳۰ آبان ۱۳۸۷
۳۰ آبان ۱۳۸۸
چهارشنبه 20 آبان1388 :: 9 :: نويسنده : شیما
جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست...
جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس..
جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام..
وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست...
عزیزم تولد مبارک..
عمر من تولدت مبارک..
مهربونم تولدت مبارک..
قشنگم تولد مبارک..
گلم تولدت مبارک..
جون من تولدت مبارک.
امید من تولدت مبارک..
زندگیه من تولدت مبارک..!!
![]() ![]()
خدا رو به خاطر اینکه با آمدن تو به زندگیمون انرژی بخشیده شکر میکنم
می خوام امروز از حال و هوای پارسال این وقتا بگم وقتی یادم می افته قند تو دلم آب می شه همه می گن زایمان خیلی سخته ولی بنظر من خیلی شیرینه اگه نگین چه رو داره هنوز علیرضا یه سالشه می گم من بازم می خوام دوست امروز از اولش یعنی ساعت ۷ صبح روز ۲۰ آبان ۱۳۸۷ رو براتون تعریف کنم صبح زود بیدار شدم و همه جارو مرتب کرده بودم آرامش و شعف زیادی تو دلم بود اما از آنجایی که گرسنم بود رفتم سر یخچال دیس میوه که چیده بودم ،کرم کارامل درست کرده بودم ژله ریخته بودم خلاصه کلی تدارک دیده بودم برای شوهری خواستم ناخنک بزنم افتاد یادم عمل دارم نمی تونم چیزی بخورم خلاصه لباسامو پوشیدم و رفتم تو اتاق به به دوربین روشن کردم و آخرین حرفاموزدم باش خیلی با حال بود اومد پایین با پدر شوهرم اینها خدا حافظی کنم دیدم عجب ۷ صبحی همه بلند شدن اسفند و منقل و صدقه و قرآن و آب و گل حاضر کرده بودن منتظر من بودن با سلام و صلوات راهی بیمارستان شدم همین که وارد ورودی شدم خواهری مادر نشسته بودن تو لابی منتظر مامان که دیدم پریدم بغلش نمی دونم انگار یه جورایی بغلش را خیلی دوست داشتم اصلا اون روز عشق از هر نوعیش تو دلم فوران می زد. مامان گفت وسایلت رو بردم تو اتاقت آخه روز قبل اومدیم بیمارستان اتاق خصوصی گرفتم و دیگه رزو و معلوم بود. من راهی بخش زایمان شدم همه لباسه و وسایلم را خواهری برد اتاق جالبی بود مبله با ۲۰ زن که شکمهاشون بزرگ و یه لباسهای زرد پوشیده بودن همه تعریفهایی می کردن هر چند دقیقه هم یکی رو برا تست صدای قلب جنین میبردن اتاق بغل و هر ۴۵ دقیقه هم یکی دکترش می اومد می رفت عمل اون روز که روز تولد امام رضا بود تلویزیون برنامه شادی داشت ومن هم لم داده بودم رو مبل و نگاه می کردم ساعت ۲ بود رفت قدم زدم تو راهرو از پنجره با با رو دیدم که با یه جعبه شیرینی از آسانسو اومد بیرون بنده خدا فکر می کرد الان نوش رو می بینه من حدودا ساعت ۱۵ دکترم اومد رفتم صدای قلب بچم رو شنید سند برام زدن و یه فرمی رو پر کردم و وارد اتاق عمل شدم .
چه جا ی جالبی بود دکترای خوش اخلاق و با مزه چند تا تخت عمل هم تو اتاق بود بغلی داشتن شکمشو می دوختن اون بغل تری داشتن دماغش رو عمل می کردن خلاصه یه نگاهی به مه جا انداختم و خوابیدم رو تخت دکتر بیهوشی یه آمپول زد تو نخاعم و کم کم سر شدم بعد دکتر شروع کرد گفت شیما جون چه کارهای گفتم خبرنگار همین که گفتم همه ریختم رو سرم سوال پیچم کردن چرا نمی گید احم...دی گند زده و... هزار تا سئال سیاسی داشتم می گفتم که ما هم دولتی هستیم نمی تونیم نقد کنیم که دکتر گفت وای شیما دوقلو منو می گی گفتم این شکم گنده معلوم بو د دو قلو بعد دکتر خندید سر به سرم می زاشت یه دفعه دکتر بیهوشیه گفت:چه دختر نازی دلم غش کرد آخه من پسر ارزو داشتم دوباره خندیدن خلاصه در همین گیرو دار بودم که صدای بچه اومد دلم داشت تاپتاپ می زد همش می گفتم ببینمش نگاه ساعت کردمچهار بیست دقیقه کم بود .
اول گفتم سالمه دکتر گفت اره الحمدالله بعدم گفتم خوشگله دکتر گفت پسر خوشگلی برا چشه فهمیدم زیاد قشنگ نیست تمیزش کردن گذاشتنش رو سینم چه لحظه ا ی بود وصف نشدنی تا حالا همچین حسی نداشتم حتی وقتی که اوج عاشقی بودم پسرم خیلی ناز و خوشگل بود اما آنچنان گریه بلندی می کرد اتا ق رو گذاشته بود رو سرش خلاصه یه بیست دقیقه ای بعدشم ساکشن کردن و دوختن من راهی ریکاوری شدم ۱۰ دقیقه موندم بردنم بیرون از در که رفتم بیرون شوهری با خواهری بیرون منتظرم بودن شوهری با لبخند گفت خدا رو شکر خوبی منو می گی سرو حال انگار نه انگار زایمان کردم فقط خوابیده بودم رو تخت با همه احوال پرسی مثل اینکه برنده المیک اومدم به وطن خوشحال رفتم تو اتاق خدایی دردم نداشتم سر بودم خواهری گفت ماشاله چه بچت قد بلنده و تپل با نمکه خلاصه وارد اتاق شدم چه اتاق خوشکلی غرق گل آخه می دونن من گل دوست دارم چند دقیقه بعد به به مامان رو آوردن وای چه لحظه ای بود سرشار از عشق شدم آنقدر نازک ولطف و زیبا که نگو شرو ع کردم به شیر دادن .... کم کم دردم شروع شد دکتر اومد برام مسکن زد خوب شدم خلاصه شب مامان فیروزه و خواهری پیشم وایسادن منم شارژ و دردم نداشتم اون بیچاره ها خسته خوابشون می اومد منم همش حرف می زدم تا صبح نخوابیدم دلم داشت قند توش آب می شد بعضی وقتام با شوهری اس ام اس بازی می کردم علیرضا هم تا صبح خوابید سرو حال سرو حال این بود ماجرای زایمان من که هیچ وقت لحظه لحظه آن رو فراموش نمی کنم امید زندگانیم تولدت مبارک راستی یه تولد گرفت برا پسری عکس ها شو می زارم منتظر باشید
سه شنبه 21 مهر1388 :: 4 :: نويسنده : شیما
درحال تدارک تولد برای پسری هستم البته تاخیر چند روزه ام به دلیل سرماخوردگی بود
پسر جونم امروز ۱۱ ماهه شد و به قول بابایی داره مرد می شه تازگیها یه دلبر یهایی از خودش بروز می ده که نگو یه توپ نارنجی داره از صبح تا شب فقط دوست داره فوتبال کنه البته این عشق وقتی شور بیشتری می گیره که تلویزیون هم فوتبال پخش کنه و یه سرو صدایی هم باشه دیگه بابایی و عموهاش می دونن باش فوتبال می کنن و جای قشنگشم وقتی گل می خوره طرف مقابلش که خوشحالی می کنه اونهم خوشحالی می کنه هرچی می گم پسری گل خوردی خوشحالی نداره نمی فهمه خلاصه پسری در ۱۱ ماهگی رونالدو شده
از کارهای دیگه عاشق موبایله می گیره اونهم سرو ته در گوشش و شروع می کنه به اده بده گفتن تازگیها دندونهای جلوشالبته پایین شده ۴ تا و دیگه گاز می گیره راستی اگه ایده قشنگ برا تولد دارین بهم بگین
پسر گلم وقتی سرکارم همش دلم پیش توه اینایم که اون بالا می بینی دل منه که الان که سرکارم داره برای تو می تپه جمعه 27 شهریور1388 :: 7 :: نويسنده : شیما
شش سال از روز پیمانمان برای با هم بودن گذشت و چه زود در کنار تو این سالها سپری شد
خداوند غنچه این نهال جوان را تا ماهی دیگر یک ساله می کند و چه زیباست جشن سه نفره ما هرچند علیرضامعنی این جشن را نمی داند اما خوشحال است پسر مامان شگفت زده امان کرد در این روز وانهم به این شکل که موبایل منو گرفت و در گوشش گذاشته بود و دده بده به زبان خودش داشت حرف می زد . یکشنبه 15 شهریور1388 :: 12 :: نويسنده : شیما
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
پسر نازم خدا را شاکرم میلیاردها بار که تو را مایه آرامش و خوشبختی من قرار داد. امروز گلم ۳۰۰ روزه شد پسری دیگه مرد شده واسه خودش نه واسه مامانش چون من همیشه بخاطر نداشتن برادر غصه داشتم اما خدا با دادن تو به غمهام پایان داد. پسرکم می دونم روزی بزرگ می شی و مرد و این مطالب رو می خونی حتما پیش خودت می گی چه مامانی داشتم چقدر واسه من ذوق می کرده اره عزیزم اگر بدونی تو چه تحولی تو زندگی وجودم و همه و همه چیز بوجود آوردی این احساس لبریز از خوشبختی من را می فهمی عزیزم شبها موقع خواب که عادت داری صورتم را ناز می کنی تا خوابت ببره مامان تو دلش دائم داره از خدا تشکر می کنه احساس خوشبختی مهمترین و قشنگترین احساس در زندگیه که از وقتی خدا تو رو به ما هدیه داد من دائم آن را تجربه می کنم دردانه مادر ۳۰۰ روز در کنار تو بودن و لحظه های شیرین رشد تو رو دیدن گذشت چه زود جیگرم دوست دارم همش محکم بغلت کنم و لحظهای از آغوشم پایین نیایی پسرم بابایی باتو احساس غرور می کنه و اون احساسات شیرینش رو که فقط مخصوص توست با الفاظی که هرگز کسی از بابایی نشنیده بیان می کنه نازنینم وجود تو فقط خونه ما رو پر جنب و جوش نکرده بلکه خونه مامان جون اینها هم اینطوریه همه از تو و شیرین کاریهات می گن که هر لحظه چیزی به آن افزوده می شه
دوشنبه 9 شهریور1388 :: 10 :: نويسنده : شیما
اول بگم غنچه دلم بوس یاد گرفته آنچنان شیرین بوس می کنه البته با دهن کاملا باز و آب فراوان ولی خوشمزه ترین بوس دنیاست
پسری دیگه را افتادنش تکمیل شده از این طرف اتاق به اون طف می ره واسه خودشم ذوق می کنه شدید عزیز دل مامان چند کلمه ای مانند به به البته فقط به یه چیز می گه به به و اون هم عصرها که از خواب بلند می شه یه محصول جدید کاله به اسم ماست بستنی بهش می دم خیلی دوست داره دیگه معنی بیا، برو، نکن، گریه کردن خندیدن خوشحالی رو هم می دونه پروژه در حال آموزش نشستن روی لگن است که فعلا موفق شدم مثل صندلی فقط بشینانمش و با هم دست بزنیم و آواز بخونیم که البته یه مشکل است اونهم اینه که بعد از بلند شدن کاسه لگن را در می اره مثل لیوان سر می کشه ومن برای آینده که قراره جیش بکنه تو لگن نگرانم خلاصه بازیها هم فقط هنوز دالی و پیدا کردن مامان از زیر ملافه است در این زمینه اعتراف کنم فرصت نکردم باش بیشتر کار کنم . چند تا عکس هم از باشگاه سوار کاری که چند وقت پیش رفتیم دارم که براتون تو پست بعدی می زارم آخه پست بعد ویژه است اگه گفتین چرا؟؟؟؟
سه شنبه 27 مرداد1388 :: 13 :: نويسنده : شیما
عسلکم مدتهاست می خوام از کارای خوشگلت بنویسم کار زیادم نمی زاره
عزیزدلم امروز برای اولین بار وقتی داشتم می اومدم سر کار همین که گذاشتمت بغل مامان فیروزه و اومدم دوریم رو احساس کردی بیدار شدی وشروع به گریه کردی دلم از خودش تنگ بود تنگ تر هم شد اشکهامون هنگام محکم بغل کردنت قاطی شد صورت هردو مون خیس شد . مادر فکر می کنم وارد دوران جدیدی شدی که این چیزا رو می فهمیی جون جون دلم چند روزیه علاوه بر وایسادنات دستات رو ول می کنی و چند قدمی راه می ره جیگر ممامان در آخرین باری که دکترت چکاب کرد گفت : وزنت ۱۰ کیلوه و قد ۷۸ سانت شده دور سرت هم ۴۵ شده بای بای خوشگلت شکل جدیدی گرفته
سه شنبه 20 مرداد1388 :: 7 :: نويسنده : شیما
چه شور انگیزه لحظه های رشد تو عزیزم هر روز یک کار جدید انجام می دی علیرضا خان همزمان با ماه دهم در حرکتی محیر العقول بای بای می کنه و چند قدم بدون کمکی راه میره وای نمی دونی چه حالی داره وقتی اینطور حرکت بزرگی انجام می ده نمی دونم وقتی بدوه حرف بزنه چه کیفی براش می کنم عروسکم این چند روزه خیلی داره خوش می گذرونه عمه ها اومدن و هفته آینده عقد عمو مهدیه به به عزیز دلم برا اولین با رفته آرایشگاه شده عین مردا مخصوصا پشت گردنش خلاصه خوردنی شده حسابی شنبه 10 مرداد1388 :: 12 :: نويسنده : شیما
قند وعسلم در راستای سفرهای تابستانی با هیات همراه وارد استان لرستان شد
پسری در دومین سفر زندگیش به خرم آباد رفت و از قلعه فلک و افلاک بازدید کرد
البته ببخشید از بینندگان محترم که آب از دهن به به راه گرفته آخه در حال خوردن بستنی بود و این عکس رو ازش گرفتن و از بیرون افتادن ناف این بابایی هنوز یاد نگرفته این نی نی رو درست بغل کنه توجه شما عزیزان را به دو مروارید جلو لب علیرضا خان جلب می کنم که دقت و چشم مسلح نیاز دارد سه شنبه 6 مرداد1388 :: 13 :: نويسنده : شیما
ای پسر قشنگ ومهربونم میخوام تورو روی پاهام بشونم میخوام برات شونه کنم موهاتو دل نداره طاقت گریه هاتو بعد بابا مرد خونه تویی تو قشنگ وناز ویک دونه تویی تو قربون ناز وخنده وادات شم دلم میخواد از صبح تا شب فدات شم با خنده هات دلم آروم میگیره چشمام توی چشمای تو اسیره وقتی که خوابی خونه سوت وکوره بیدار میشی خونه یه پارچه شوره علیرضا جون مامانی الان ۲۶۰روز از تولدت میگذره دیگه میتونی بلندشی وایسی با دست گرفتن دور خونه رو بزنی وقتی چیزی میخوای بخوری اسرار داری که دست خودت باشه یه ذره ازش میخوری بقیه اش و میریزی روی زمین یا روی لباست یاد گرفتی در کمد و کابینتو بازکنی و یه چیزی برداری در چاه آشپزخونه رو برداری و هرچیزی تودستته اون تو بندازی زیر چادر یا یه تیکه پارچه پنهون میشی تا مادنبالت بگردیم
خلاصه خیلی چیزا یادگرفتی با همین کارات روز به روز خودتو عزیزتر میکنی برای همین وقتی که خوابی دلم برات تنگ میشه دوست دارم زودتربیدار شی
شنبه 20 تیر1388 :: 9 :: نويسنده : شیما
پسر مامان هشت ماهه شد
خدا یا شکرت پسری در چند روز گذشته که تعطیلات بود به همراه خاندان پدری به سفری چند روزه و ییلاقی در یکی از روستاهای اطراف سد سلیمانشاه به مشاهده مظاهر طبیعت پرداخت . ذوق کردنش برای گاو و گوسفند زرد آلو و گردو درخت و رودخانه و سد و خلاصه همه چی دیدنی بود یه چیز دیگه ام بگم اما به کسی نگید ها اولین مسافرت به به به این روستا بود که کمی جیگرم رو بقیه مسخره می کردند اما واقعا تو آموزشش موثر بود آنقدر اشتهاش اومده بود سر جاش که نگو خوب می خوابید تا می رفتیم تو باغ غش میکرد .
هوای خنک و دلنشین صدای گنجشک و مرغ و خروس واقعاآدم رو سرو حال می اره
شنبه 13 تیر1388 :: 8 :: نويسنده : شیما
اولش آخی تونستم چیزی بنویسم بعد از این همه کار
انقدر دلم می خواست زودتر بنویسم علیرضا چه شیطونیهایی یاد گرفته که نگو اول از همه دوتا دندون بالا ش هم در اومد ولی بیقراری و کم خوراکیش منو کشته اما انقدر جیگر شده هرچی می بینه می خواد گاز بگیره دندوناشم آنقدر تیزه که فرو می ره حسابی دوم جیگر مامان دست می گیره بلند می شه بعد و چند قدمی البته با تلو تلو خوردن حالا از شیطونیها یا دلبریهای جدید پسری بگم پسر چشم سیاه مامان (البته به قول یه دختر خانم تو پارک) آنقدر سریع ارتباط برقرار می کنه بازی کردنش با آریا ( پسر عمش ۴ ساله که هر دو شون روزها پیش مامان بزرگن ) دیدنیه اگه بتونم فیلمشو می زارم این دو وروجک یاد گرفتن تا فرصت بدست می ارن آریا می ره در حموم بازمی کنه علیرضا گامبوله کنان می ره تو و زیر دوش و آریا آب سرد و باز می کنه و باهم آب بازی می کنن. دعوا کردنا شون خلاصه پسری آنقدر جیگر شده و تو دل برو که تقریبا همه اس ام اس هام مال اون شده از اقصی نقاط یکشنبه 24 خرداد1388 :: 8 :: نويسنده : شیما
چهارشنبه 20 خرداد1388 :: 8 :: نويسنده : شیما
جون جونم با یک دندونو گامبوله بدو ۲۱۰ روزه یا هفت ماهه شد جیگر پسرم مثل قند شیرین شده ببین
عروسکم هفت ماهگیت مبارک شنبه 16 خرداد1388 :: 10 :: نويسنده : شیما
این روزا انقدر این به به هر روز مراسم داره که نمی دونید این مامان بزرگ یه چیزایی بلده خلاصه ما هم که پایه جشن و شلوغ بازیم
دیروز مامان فیروزه گل محمدی برای به به خریده بود و می گفت در اولین بهار زندگیش اگه توی این گلها غلط بزنه دیگه بوی بهار می گیره و حساسیت نمی شه این پسری هم شکمو از خوشحالی نمی دونست چکار کنه هی خودشو غلط می داد و مشت می کرد تو گلها و قاق و قوق می کرد
این دو روز که تعطیل بود هرچند بابایی سرکار بود اما عصرا می اومد ما هم دیروز رفتیم بیرون طاقبستان علیرضا تا دیروز تا می نشست تو ماشین می خوابید اما دیروز انگار یه چیزی کشف کرده بود و اونهم بوق بود همش می خواست بوق بزنه دیگه مگه دست از فرمان ماشین بر می داشت چهارشنبه 13 خرداد1388 :: 8 :: نويسنده : شیما
خیلی وقت بود می خواستم یه مطلبی متفاوت بنویسم اما وقت نمی شد همش شده کار کار این انتخابات م تموم نمی شه ما خبر نگارا راحت شیم چند روز پیش داشتم پیش خودم فکر می کردم که چقدر خوشبختم که خدا خیلی نعمت بهم داده شوهر خوب خانواده خوب مادر شوهر مهربون گل پسر ....اما من چقدر از خدا تشکر می کنم برای این نعمتها دیروز که از سر کار رفتم خونه پسر جون که با مامان بزرگش کلی بازی کرده بود و من فکر می کردم خسته است و زود می خوابه منو گول زد یکم که بازی کردیم و خوابش گرفت من رفتم دوش بگیرم چند دقیقه طول نکشید که اومدم بیرون در حموم که باز کردم دیدم گل پسری تا در حموم گامبوله فرمودن بعد یکی از عروسکهاشو آورده بود و نشته بود داشت بازی می کرد و منتظر من بود از تعجب و خوشحالی که جون جونم نشست داشتم شاخ در می آوردم و خیلی هم ترسیده بودم اگه می رفت سمت در و رو به پله ها .... وای خدا ممنونم که به مواظبش بودی شنبه 9 خرداد1388 :: 9 :: نويسنده : شیما
پس از مدتها تلاش بلاخره دندون به به مادر بیرون زد
جیگر مادر پس از دندون در آوردن آخ نمی دونید این مروارید سفید چه جیگره پسرم نمی دونید چند روز گذشته رو چه مبارزه ای کرد تا این جیگر بیرون زد اما از وقتی این یه ذره بیرون زده دیگه همش دنبال گاز گرفتنه هرچی برسه با سعی فراوان می خواد دندونش رو بهش بسابه عزیز دل مادر چه آهنگ قشنگی داره صدای چق چق لیوان با اون دندون خوشگلت
بالاخره بعد از مدتها موفق شدم بنویسم این کار دیگه بعدشم مامان تازه به دوران رسیده از اولش خود صبح براتون می گم ساعت شش و نیم از خواب بیدار می شم اول سراغ غذای پسری می رم وبعد آب میوه براش می گیرم وسایلاشو عین فر فره حاضر می کنم از غذا که بگم علیرضا الان فرنی بادام و پسته و حریره بادام سوپ پوره سیب زمینی آب میوه موز بیسکویت مادر ... می خوره وسایلای پسری که حاضر شد خودم حاضر می شم و ۷و ده دقیقه حرکت می کنیم علیرضا پیش عمه ج.نش و آریا می زارم بعدم ظهرا دو نیم می رم دنبالش حالا چند تا عکس از پسری می زارم وقتی پسری در مسابقات فرمول یک شرکت می کند یکشنبه 20 اردیبهشت1388 :: 18 :: نويسنده : شیما
چه بگم از غم جدایی که نگو
چه بگم از کار م که این مدتی که نبودم متلاشی شده همه وسایلام کارای که باید انجام می دادم بی صاحب ............ اصلا فعلافرصت سر خاروندن ندارم اما سر فرصت می گم پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 :: 16 :: نويسنده : شیما
دیروز قرار بود اولین روز کار باشه اما انگار علیرضا فهمیده بود شب تب کرد و شیر نمی خورد ما هم ندید بدید تا صبح نخوابیدیم صبح بردیمش دکتر گفت هیچی نیست همین که رسیدیم خونه تب قطع شد مریضی تموم شد
بهبه فقط نخواست من برم سرکار چقدر برنامه ریزی کرده بودم ..... اما شنبه روز اول کار امید و.ارم مشکلی پیش نیاد شنبه چند تا عکس می گذارم شنبه 5 اردیبهشت1388 :: 14 :: نويسنده : شیما
الهی مادر فدای اون چشمای مهربونت بشه چطور بزارمت جا و برم سر کار چند روزیه موقع شیر دادنت به چشمات خیره می شم و محکم تر از همیشه بغلت می کنم احساس دلتنگی عجیبی بهم دست می ده چکار کنم دارم دیونه می شم که ۱۰ روز دیگه باید برم سر کار لعنت به این کار همش خودم رو دل داری می دم که من اولین مادر شاغل نیستم که بچم رو تنها می زارم اما بازم خیلی غمگینم خدا می دون چطور دارم روزهامو می گذرونم هرچند فکر می کنم داره به مادر بزرگش عادت می کنه اما جدایی برای من سخته ۷ ساعت نبینمش
دارم کم کم غذای جامد بهش می دم که بخوره اما ....
شنبه 29 فروردین1388 :: 11 :: نويسنده : شیما
اول بگو ماشااله پسری که علاقه زیادی به پرواز کردن راه رفتن و حرکت و جنب و جوش داره بعد از اینکه گذاشتمنش تو رو روکش او یکم دنده عقب بعد رو به جلو با سرعت با لا حرکت کرد اونقدر ذوق شده بودیم که نگو نزدیک یک کیلو قند تو دل من و بابایی آب شد این روزا سعی می کنم بیشتر ببرمش پایین پیش مادر بزرگش تا بهش مانوس بشه آخه ۱۶ اردیبهشت باید برم سر کار نمی دونم چطور با این مسئله کنار بیام برای اولین با که گذاشتمش یک گریه زاری انداخته بود راه تا من رو دید ساکت شد مامان می گه از بوت می شناستت من که هر روز حموم می رم نمی دونم چکار کنم اگه راه حلی به نظرتون می رسه بهم بگید شنبه 22 فروردین1388 :: 19 :: نويسنده : شیما
این روز ها چقدر تند می گذره
تا چشم هم می زاری یک ماه می گذره آغاز تاریخ ما شده ۲۰ تولد علیرضا ۲۰ فروردین گل پسرم پنج ماهه شد خاله و مامان بزرگ و کلی مهمون واسه این روز مهم دعوت بودن خونمون انگار هر وقت ۲۰ می رسه این شازده باید نشون بده بزرگ شده عزیز دل مادر تو این شب یه حرفای جدیدی مثل دردردر یا صدای رگبار تفنگ از خودش در آورد و دستش رو گذاشت زیر چونش بعد از کمی گا مبوله دنده عقب که مهمونا رو هیجان انگیز کرد خلاصه مگه از بغل پایین می اومد . یه اتفاق ... قبل از ماهگرد پسری سر ظهر بردمش حموم هیچکس هم خونه نبود ما تو حموم بودیم که مامان فیروزه (مامان بزرگ )اومد در حموم احوال پرسی و گفت کاری نداری رفت منم علیرضا رو شستم حوله شو پوشوندم خواستم بیام بیرون دیدم مامان نی در رو ناخود آگاه بسته ما تو حموم زندونی شده بودیم مامانی هم پایین در حال آشپزی خلاصه هرچی داد زدم صدامونشنید پسری هم ترسید از صدای داد من به ذهنم رسید شیشه حموم رو بشکنم اما ترسیدم بریزه رو پسری خلاصه در رو با فشار و قدرت که شده بود اندازه زور حسین رضا زادهتکون دادم از اونجا که محکم نبسته بود باز شد اما استرس شدیدی به من و پسری وارد شد اونجا بود که فهمیدم مدیریت بحران یعنی چی |
||